عبد الله قطب بن محيى
281
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
پس مصادمت و ممانعت پيدا مىشود و پيوسته او در عذاب كشاكش است و آخر ايشان غالب مىآيند و او را هلاك مىكنند چه ايشان بيشتراند . پيش تو اين حالت بد دولت است * كه دُوادو اوّل و آخر لت است و اگر عالم دست به وى نمىدهد در حركت انقباضى مىافتد و به سوى خود مىگريزد و آن عذاب كه در حركت انبساطى از مزاحمت عالم به وى مىرسيد در حركت انقباضى در ضغط خود مىيابد و پيوسته به دست ملامت سر خويش مىكوبد و « وا ويلاه وا ثبوراه » مىگويد ، پس به همه حال او در شقاوت است و غناى بسط يا عناى قبض ، پس بيگانگى بايد گذاشت كه يگانه شوند ، امّا تا از [ نظر ] عالم به عالم نگرند يگانگى محال است براى آنكه عالم متفرقات مختلفه است و با اختلاف اتفاق صورت نبندد [ و اما ] از [ نظر ] خدا به عالم اگر نگرند يگانگى ممكن شود ، براى آنكه اين مختلفات آفريدهء يك كسند و اين متكثرات در كار واحد احداند و غاية الغايات همه يكى است ، اگرچه در غايت ظاهره متخالفند ، همچون دو انباز گازر كه يكى جامه را تر كند و يكى خشك كند ، ظاهرا ايشان ضدّانند ، اما باطنا هر دو متوجه يك چيزاند كه آن پاكى جامه است . چون سالك به نظر الهى ناظر آيد ، همهء اشياء را مستهلك بيند نزد امر حق عزّ و جلّ كه قيّوم جمله است و همه را متحرك بيند در امضاى امر او و بلوغ به نقطهء مراد او و خود را نيز يكى از آن جمله بيند مستهلك در عين جمع و اين نظر ، تفرقه و بيگانگى را از وى بردارد و وى را با همه اشياء صلح افكند تا هريك را در جاى خود بازگذارد و از افساد و تباهكارى دست بدارد و هيچ شيئى را در خود نخواهد كه مستهلك سازد ، بلكه خود و همهء اشياء را در امر حق مستهلك بيند و چون به مقام معامله كه اقطاع انسان است و موضع ظهور خلافت او نظر كند ، نگاه داشت عدل كه تشبه است به عدل حقيقى و تخلّق به اخلاق اللّه « و ذلك هو اقامة الدّين » پيش گيرد و دايم او صاحب اين نظرتين باشد : نظرى او را در باطن امر باشد ازآنروى كه به تدبير و تقدير خداى